ماماني يهو شجاع شد
قشنگ مامان نفسم، عمرم بالاخره ماماني ترسو تونستم براي اولين بار شما رو تنهايي ببرم حموم و همه كارهاتو خودم بكنم، حتي لباس تن كردنتو،
تو رو خدا بهم نخنديا خودمم مي دونم خيلي ترسو ام، اما دست خودم نبود همش مي ترسيدم خدايي نكرده از دستم بيفتي اخه شما عين ماهي تو حموم ليز ميشي.
البته قبلا چندبار زير نظر بابايي شسته بودمت، اما خودم به تنهايي شق القمر نكرده بودم. از پنج ماه و نيمگي كه خودم مي برمت حموم، تقريبا دو روز درميون ميريم اب بازي. حالا هوا كه بهتر بشه يك روز درميون ميبرمت.
شما الان ديگه از وان حمومت نمي ترسي و همش دلت مي خواد اسباب بازي هاي حموميت كه تو اب سر مي خورند رو بگيري. كلا عاشق اب و اب بازي كردني. خداكنه تا اخرش همينطوري بموني.
راستی بار اخر که برده بودمت حموم داشتی از وانت می اومدی بیرون، منم داشتم از ترس می مردم. خدا رو شکر که یه دستم بهت بود وگرنه نمی دونم چی میشد.
ای دختر شیطون




ماماني يهو شجاع شد
